این چند وقت خیلی ذهنم آشوب بوده، دائما فکر و خیال، گاهی فکرای شیرین و رویایی، گاهی نگرانی و دلشوره.. در طول روز هی به خودم میام میبینم دارم پوست لبم رو با استرس میجوئم، گاهی به خودم میام میبینم تو سرم انگار هزار نفر دارن با هم حرف میزنن..
گاهی از خودم عصبانی میشم، گاهی دلم واسه خودم میسوزه، گاهی به خودم حق میدم..
باید دائم به خودم یادآوری کنم که همه ی دخترا دم خواستگاریشون نگرانی دارن. باید یاد خودم بندازم که دوری و دلتنگی دامن میزنه به همه ی حسای منفی.. بی قرارترم میکنه..
شاید اگه پیش خانواده و دوستام بودم، شاید اگر شهریار نزدیکم بود یه کم بی قراری م کمتر میشد ولی حالا.. گاهی به سختی میتونم حواس خودم رو پرت کنم.. جلد به جلد غرق میکنم خودمو تو کتاب.. یه فیلم تموم نشده فیلم بعدی رو میذارم.. ساعتها تو فروشگاه میچرخم که لباس مهمونی پیدا کنم.. تو ذهنم برنامه ریزی میکنم برای چیزایی که دوست دارم.. اما امون از لحظه ای که دلشوره بیفته به جونم.. نکنه نشه؟ نکنه نذارن؟ نکنه نتونم برنامه هایی که تو ذهنم دارم رو پیاده کنم...
این یکی دو روز صب که بیدار حوصله ی از تخت خواب اومدن پایین رو نداشتم! حوصله ی زندگی کردن و حرف زدن و راه رفتن رو هم نداشتم حتی! دائم تو ذهنم چرخ میزد که نکنه مامان اینا بگن وقتی عقد کردین نمیتونین با هم مسافرت برین، نکنه ..
بعد از ظهر بود که مهتاب بهم زنگ زد. تعجب کردم که بیداره اصن.. باهاش حرف زدم.. کم کم حالم بهتر شد.. کم کم انرژی م برگشت.. یادم اومد که این زندگی منه، که اینطوری نیست که حق انتخابی نداشته باشم..
یه فیلم دیدم، کتاب خوندم، فکر کردم.. فکر کردم و بازم فکر کردم..
تا اینجا ازون چیزی که فکر کرده بودیم هم حتی بهتر پیش رفته. واکنش اولیه ی خانواده هامون به بحث خواستگاری واقعا خیلیییی بهتر از انتظارمون بود.. حالا کی گفته که بعد از این نمیتونه خوب پیش بره؟ :)
برای من مهم ترین مسئله الان شهریارمه.. مهم اینه که رویامون بعد از سه سال واقعی بشه، برسیم به هم، رسمی کنیم رابطه مون رو.. باقی مسائل همه ش دیگه حاشیه س.. باید به سادگی، خوشحال باشم.. واقعا خیلی از جزئیات حتی ارزش نگرانی رو ندارن.. خیلی از چیزا خود به خود با گذر زمان حل میشن و خیلی چیزای دیگه رو، به وقتش میتونیم با حرف زدن حل کنیم..
تا الان نقشای زیادی داشتم، دختر، خواهر، دوست دختر، نوه.. دارم کم کم آماده میشم که نقش جدیدم رو بپذیرم: "همسر"
برای من این تغییر فوق العاده با ارزش و جدیه.. میدونم که تو ذهن خانواده هنوز اونقدری جدی نیست چون باورشون نشده که جدی جدی دارن میان خواستگاری م :))
ولی به مرور، وقتی که خانواده ی شهریار بیان، وقتی من برگردم ایران و بعد از ۵ ماه ببینن که چقدر تغییر کردم، وقتی ببینن که من چقدر جدی و آماده م، کم کم تو ذهنشون جدی میشه.. :)
از همین لحظه به بعد، به چیزایی که دوست دارم اتفاق بیفتن فکر میکنم، ولی اجازه نمیدم فکرای ناراحت کننده رو خوشحالی م سایه بندازن.. نگرانی برای اتفاقایی که هنوز نیفتاده ممنوعه! از همین لحظه خودم رو برای نقش جدیدم آماده میکنم، شهریار لایق یه زندگی پر از آرامشه.. اگه لازم باشه پا به پای هم میجنگیم واسه آرزوهامون.. :)
من به خودم قول میدم که از همین لحظه محکم باشم، یه آدم بالغ که آماده س زندگی ش رو یه مرحله ببره جلو، نه یه دختر بچه که نمیدونه چی میخواد یا دائم تو ترس ِ نشدنه.. :)
من ایمان دارم به قدرت شهرزاد.. به این که وقتی اراده میکنه هیچی جلودارش نیست.. به این که با داشتن ِ همپایی مث شهریار دیگه ترس و نگرانی براش معنایی نداره..
میخوام این روزای آخر مجردی رو با لبخند بگذرونم.. با اعتماد به نفس :)
و مطمئنا میخوام روزای متاهلی رو با لبخند و عشق شروع کنم.. تو روزای متاهلی مون خبری از دخالت بقیه نخواهد بود :)
برچسب: نقش جدید حسام نواب صفوی,نقش جدید شهرزاد,نقش جدید ایران,
نویسنده: حسین کریمیپور