دائم دارم پس ذهنم آدمای قبلی، رابطه های قبلی و شهرزاد قبلی رو با چیزایی که الان دارم مقایسه میکنم..
واقعیت اینجاس که اون حس ِ ترس از دست دادنی که قبلا داشتم رو، الان ندارم. دائم کاسه ی چه کنم چه کنم دستم نیس! به این فکر نمیکنم که نکنه دیگه نباشه، اگه نباشه چی کار کنم! سر هر بحثی رابطه رو تموم شده نمیبینم! تقی به توقی میخوره نمیگم خدافظ! البته میترسم، شاید ته دلم فکر کنم به جدا شدن حتی، ولی جرئت مطرح کردنش رو ندارم چه برسه به عملی کردنشون!
آدم گاهی تو جاده ی بدون دست انداز خوابش میگیره! گاهی خیال میکنم که اگه نباشه شاید اذیت شم ولی نمیمیرم! شاید این به خاطر اینه که هیچوقت تجربه نکردم نبودنش رو، هیچوقت نگران نشدم، نترسیدم.. این بهم توهم میده! توهم این که زیاد هم وابسته نیستم!
عادت ندارم به اوضاع خوب و آرامش انگار! به آرامش بی اعتمادم! فکر میکنم این که نمیترسم از این که از دستش بدم، یعنی زیاد هم دوستش ندارم. میترسم که کم دوستش داشته باشم! میترسم که همون عشق خاصی که فکر میکردم نباشه! تو ذهنم یه تصویر پرفکت از عشق دارم که هیچوقت کم نمیشه، آدما خسته نمیشن، قهر نمیکنن، از هم فاصله نمیگیرن! یادم میره که این تصویر، دروغیه! وقتی حوصله ندارم، به عشقم به شهریار شک میکنم! میترسم که اونقدری که فکر میکنم هم عاشق نباشم!
از طرف دیگه، کاری که خوب بلدم فرار کردنه! میدونم شهریار نمیذاره ازش دور بشم، یه ذره فاصله بگیرم حتی! چون دلم قرصه که نمیذاره، واسه خودم قلدر بازی در میارم! هوس میکنم بهش بگم که میخوام یه ذره تنها باشم، اون میگه نه، من لجبازی میکنم، حس میکنم این رابطه داره بهم تحمیل میشه! قدر آدمی رو نمیدونم که فکر میکنه وقتی من میگم میخوام تنها باشم، یعنی نیاز دارم که بیاد دنبالم، بهم بگه که تنهام نمیذاره، عشقش رو بیشتر بهم نشون بده.. من احمق قدر مردی رو نمیدونم که اینهمه فهمیده س، اذیت میشه، غرورش رو میذاره کنار و میگه اگه بگی میخوام برم من نگهت میدارم، کاری میکنم دوباره عاشقم شی..
امشب فهمیدم که من اصن نمیدونم رابطه ی سالم و نرمال یعنی چی! آدم نرمال و عاشق یعنی کی!
من ارتباطهایی داشتم که چند ماه بیشتر دووم نمی اوردن، با دعوا! با 10 بار بهم زدن و دوباره برگشتن! بلد نیستم دو سال با کسی باشم بدون این که یه بار ازش فرار کرده باشم و باهاش بهم زده باشم!
بلد نیستم با کسی معاشرت کنم که گوشیش رو خاموش نمیکنه، حرفامو بی جواب نمیذاره و بهم اهمیت میده..
من احمق عشق رو با چیزای دیگه اشتباه کرفته بودم! استرس و نگرانی ای که قبلا داشتم رو از سر عشق میدونستم و دائم دنبال اشکال و اشتباه رابطه ی سالم و آرومم میگشتم!
من نالایق گاهی با خودم فکر میکنم که کاش شهریار هر از چند گاهی منو میترسوند، تنهام میذاشت تا بفهمم قدرش رو! انگار نمیشه قدر کسی رو دونست که هست، که همه جوره هست پای آدم..
یه طوری خودمو هی انگولک میکنم و ته ذهنم دنبال شهرزاد قدیمی میگردم که انگار چه چیز خوبی بوده! انگار نه انگار که ٢،٣ تا ارتباط نصفه نیمه حاصل دسترنج همون شهرزاد قدیمی بوده!
من بلد نیستم ساختن رو، تو یه رابطه ی عاشقانه ی سالم و آروم بودن رو.. بلد نیستم چطور عاشق مردی باشم که همه طوره بهم اهمیت میده.. بلد نیستم اعتماد کنم به خودم.. بلد نیستم تلاش کنم واسه روز به روز بهتر شدن چیزهایی که همین الانش هم خوبن..
هیجانت کم شده؟ یه ذره هیجان ایجاد کن!
نمیدونی اگه یه روز از زندگیت بره چه حس و حالی خواهی داشت؟ جای این که هی سعی کنی با دور کردنش از خودت اوضاع رو شبیه سازی کنی که بفهمی چه حسی داره نبودنش، خدا رو شکر کن که هست! اجازه نده هیچوقت حس کنی نبودنش چه بلایی سر زندگیت میاره!
میدونی تنهات نمیذاره هیچوقت؟ خیلی هم مطمئن نباش! ممکنه یه روز صبرش تموم شه از این دیوونه بازیات
حس میکنی اینقدر خوبه که نمیتونه واقعی باشه؟ میترسی که لیاقتش رو نداشته باشی؟ کاری کن که داشته باشی لیاقت باهاش بودن رو .. :)
یاد بگیر رابطه ی آروم رو، لذت ببر ازش..
پ.ن: یادم رفته بود صحبت با خودم چقدر مفیدتر از صحبت با بقیه س :دی
برچسب:
نویسنده: حسین کریمیپور
تاريخ: شنبه
20 آذر
1395 ساعت: 8:44