خرید بک لینک
قرار بود بریم پاساژ تجریش خرید.. شهریار خودش نزدیک پاساژ بود و میخواست بیاد دنبال من بعد دوباره بره سمت تجریش. بهش گفتم نیا تو این ترافیک. خودت برو سمت پاساژ منم یه آژانس میگیرم و میام. گفتم وقت کم میاریم واسه خرید بعد من شب دیر میرسم خونه. قبول کرد آخر سر. گفت میدونی که خیلی دوست دارم خودم بیام دنبالت دیگه؟ گفتم میدونم عزیزدلم.. مگه میشد ندونم؟ چطور میشه نفهمید وقتی تمام این مدت هرجا خواستیم بریم اومده دم خونه دنبالم و بعدم رسوندتم دم خونه؟ بهش گفتم تو زودتر میرسی یه نگاهی به مغازه ها بنداز چندتا چیز انتخاب کن که من رسیدم سریع تر بتونیم خرید کنیم. قرار بود برای خودش لباس بخریم و برای دوستمون کاوه هم کادوی تولد. داشتم حاضر میشدم که شهریار زنگ زد. گفت شماره ی مغازه ای که تو پاساژ ولنجک بوده رو پیدا نمیکنه که ازش بپرسه، همون تجریش بریم بهتره. گفتم ولی برندایی که تو ولنجک هست هم خوبه ها، میخوای بریم اونجا؟ یهو با حالت عصبی آه کشید و یه جورایی جوابمو با بیحوصلگی داد. فکر کردم ازم ناراحت شده ولی خودش که فهمیده بود لحنش یه کم بی حوصله بوده، گفت ببخشید اعصابم خورده با یه راننده تاکسیه داشت دعوام میشد. گفتم فدای سرت و سریع حاضر شدم و راه افتادم. تو آسانسور که بودم دوباره زنگ زد. یه کم آروم تر شده بود. گفت ببخشید اگه بد حرف زدم خیلی عصبی بودم. گفتم نه عزیزم این چه حرفیه تو که چیزی نگفتی؟ باز گفت ببخشید، معذرت میخوام، ببخشید، ببخشید.. دلم ضعف رفت واسه سادگی و مظلومیتش. گفتم اصن چیزی نشده که تو عذرخواهی میکنی که.. چند دقیقه ی بعد دوباره زنگ زد. گفتم تو ترافیکم. گفت عذاب وجدان دارم که نیومدم دنبالت. گفتم این چه حرفیه میزنی اینطوری خیلی از نظر زمانی جلوتریم. منم که دارم راحت با آژانس میام. یه کم بعد دوباره زنگ زد. گفت یه جفت کفش واسه کاوه دیدم منتظرم توئم بیای تایید کنی.. یه کم بعد باز زنگ زد.. کلافه بود انگار.. ما هم افتاده بودیم تو ترافیک و با یه تیکه راهی که راننده اشتباهی رفته بود گشته بودیم دور خودمون.. دیگه آخرای مسیر بود که شهریارم رفته بود نشسته بود تو کافه تا من برسم.. وقتی رسیدم و زنگ زدم بهش، اومد دم نرده های وسط پاساژ. من از طبقه ی پایین داشتم نگاش میکردم که به نرده ها تکیه داده و اونم با خنده منو نگاه میکرد. تلفن رو قطع نکردیم.. رفتم سمت پله برقی، اومد همون سمت.. بالای پله ها منتظرم بود که به قول خودش تا پله برقی تموم شد بیفتم تو بغلش.. انگار نه انگار که دیروز و پریروز و روز قبلش همو دیده بودیم.. یه طوری تا برسم کنارش نگام میکرد و پای تلفن حرف میزدیم که انگار یه عمره از هم دوریم.. در کمال ناامیدی تونستیم لباس ست پیدا کنیم. یه عالمه مغازه رو گشته بودیم، تو این چند روز ٢،٣ تا پاساژ رو دیده بودیم، ولی خوشحال بودیم و راضی.. شب تو ماشین، گفت شهرزاد وقتی نیستی نمیتونم هیچ کاری کنم. منی که قبلا تنها میرفتم خرید امروز اصلا حوصله ی نگاه کردن به مغازه ها رو نداشتم، انگار نمیتونستم تصمیم بگیرم.. کلافه بودم تا قبل از این که برسی.. باور کن نیستی نمیتونم کاری کنم.. چیزای دیگه ای هم هست که زمان بهت نشون میده.. لبخند نشست رو لبم و جلوی خونه مون بوسیدمش.. مث همیشه خندید و گفت دیوونه.. نمیدونه این دیوونه چقدر امروز عشق و دوست داشتن رو از تو حرفاش و حرکاتش حس کرده.. نمیدونه که این دیوونه بی صبرانه منتظر روزهای آینده س، روزهایی که قراره زمان نشون بده چقدر فوق العاده ن...

برچسب: عشق وجزاء عشق وجزاء,مسلسل عشق وجزاء عشق وجزاء,وبلاگ عشق عشق, نویسنده: حسین کریمی‌پور تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 8:44

صفحه بندی