تو سر درگمی این روزام که خودم نمیدونم کجای دنیا وایسادم و میخوام چی کار کنم، پرسیدن اطرافیان بیشتر و بیشتر رو اعصابم فشار میاره. گیج ترم میکنه، کلافه و عصبی حای تصمیم گیری و تحقیق بیشتر پناه میبرم به کتابای داستان..
هر تصمیمم رو باید بارها توضیح بدم! از قبل از این که برم برای تعیین سطح کلاس زبان کالج، گفتم بریم برای تعیین سطح ولی اینجا نمیرم من کلاس، دوره ش خیلی طولانیه و من اونقدری وقت ندارم. هر روز دایی میگفت چی شد کالجت؟ نمره ش نیومد؟ میگفتم نه نیومد ولی خیلی به نمره ش کاری ندارم من، به هر حال تو هر کلاسی که بیفتم همینه شرایطش دیگه، هفته ای یه جلسه س، خیلی کنده..
امروز که باز دایی گفت کالج رو میخوای چی کار کنی دیگه دلم میخواست برم یه جا خودمو گم و گور کنم. میدونم از اهمیت دادنشه که نگرانه، اینم میدونم که من الان به خاطر اوضاع هورمون هام بهم ریختم. ولی واقعیت اینجاس که دلم آرامش ذهنی میخواد.. دوباره همون حرفای تکراری رو زدم. گفتم اینجا کلاس ریدینگ داره که به درد من نمیخوره، من خودم دارم کتاب میخونم دائم، کلاس رایتینگش هم رو این کار میکنه که چطور انشا بنویسیم. کلاس بدی نیست اما الان چیزای دیگه برای من تو اولویته. دایی گفت خب میخوای چی کار کنی؟ گفتم یه کلاس از راه دور بر میدارم، از موسسات ایرانی، که همزمان رو هر ۴ تا مهارت زبان باهام کار کنه. دایی گفت من عقلم نمیرسه دیگه. بعد دایی مامان گفت به نظر من برو خودت رو بنداز تو محیط، کار بگیر، برو داوطلبانه کار کن، تا وقتی اینجا هی بگی دایی جون دایی جون فایده ای نداره پیشرفتی نمیکنی..
حس ِ بدی بهم دست داد.. نمیدونم من زیادی از حد حساس شدم یا واقعا لحنش دوست نداشتنی بود.. یه سری حرفاش درسته، یه سریا رو هم قبول ندارم.. ولی هدف کلی این مهاجرت و دوری و سختی و .. این بود که بتونم رو پای خودم وایسم، خودم تصمیم بگیرم، بتونم حرف بزنم! کم گذاشتم تو این مدت. سکوت کردم هی. باید بگم نظرمو، محکم. دلیل نداره واسه تصمیمم واسه کلاس زبان رفتن ۱۰ صفحه دلیل بیارم برای دایی مامان که! من صلاح میدونم که اینطور برای من بهتره! تمام! در مورد تصمیمم برای دانشگاه هم هنوز دارم تحقیق میکنم، هر موقع به هر نتیجه ای رسیدم خبرتون میکنم! دائم پرسیدنتون بهم استرس میده فقط! همین و بس! پاشو دختر خوب! محکم باش، حرف بزن! این زندگی توئه. از آدمای خبره مشورت بگیر، اما تصمیم نهایی رو خودت بگیر. دایی مامان که تا حالا دانشگاه نرفته معلومه نمیتونه دید درستی داشته باشه. گوسفند نباش! وقتایی که میدونی داره اشتباه میگه، سکوت نکن! اون میگه برو دانشگاه اینجا بعد دانشگاتو عوض کن! تو بگو نه! فکر کرده برنامه ی لیسانس و فوق و دکترا همه ش مث همه! فکر کرده کاری که پسرش واسه لیسانس کرده رو میشه رو همه مقطع ها پیاده کرد. تو که خودت میدونی دوره ها چقدر متفاوته، تو که میدونی دیگه فوق درس پایه نداره که بتونی تو یه دانشگاه برداری و بقیه رو تو یه دانشگاه دیگه. تو که میدونی کل فوق درسای تخصصیه و باید همه ش رو یه جای خوب بگذرونی. قاطع بگو! بذار بشنونت!
با همین سیستم تعارف و سکوت اگه میخواستی پیش بری خب میموندی همون ایران که! جون میداد واسه تعارف، واسه رودرواسی! واسه این که بشینی کنار بقیه برات تصمیم بگیرن! حالا که اینهمه راه اومدی، کاری کن که ارزشش رو داشته باشه اینهمه دوری و سختی! ادفعه ی دیگه، هرچی تو ذهنت میگذره رو مودبانه ولی قاطع بگو: "کالج نمیرم، دانشگاه هم هنوز دارم تحقیق میکنم" قاطع! :)
برچسب:
نویسنده: حسین کریمیپور