سرحال و با انرژی، با خودم فکر میکنم خب دیگه بسه اینهمه زانوی غم به بغل گرفتن. ۴ ماهه اینجایی همه ش داری عکسای قدیمی میذاری، عکسای قدیمی رو نگاه میکنی. بیا و یه کار مفید کن. بیا از تجربه هات، از خاطراتت از این ۴ ماه بنویس. از اینهمه اطلاعات جدید که پیدا کردی، که هر شهر چطوریه، چیا داره، تجربه ی تو توش چی بوده و ..
به خودم یادآوری میکنم که نوشتن چقدر حال آدم رو خوب میکنه، که ثبت کردن خاطرات چقدر فایده داره.. همزمان دارم سعی میکنم یه سوال برنامه نویسی رو حل کنم و کم کم آماده شم واسه مصاحبه ی کاری بعدیم که میدونم اصلا آسون نیست..
این وسط، عکس یکی از بچه های دبستانمون رو میبینم با نامزدش، نوشته سانس ۱۲ شب رفتن سینما.. یهو دلم میگیره.. یهو هر کیلومتر فاصله م میشه یه خنجر ریز و میره به قلبم.. هر یه ثانیه اختلاف زمانی مون میشه اشک و پشت پلکم صف میکشن..
به ساعت نگاه میکنم، ۵ صبح به وقت ایرانه.. به خودم دلداری میدم که یه ساعت دیگه صبر کنی شهریارت بیدار میشه.. صدای آهنگمو زیاد میکنم و همزمان با سر خوردن اشکام رو گونه م، زیر لب میخونم : wait for me to come home..
عروسکی که بوی شهریارم رو میده رو بغل میکنم و سرم رو میذارم روش و سعی میکنم به دردی که کل وجودم رو گرفته بی توجه باشم..
قبل از این هم شده بود که احساس دلتنگی کنم، احساس غم و ناراحتی.. اما اینهمه خواستن و نداشتن؟ این خواستن ِ دو طرفه و بیقراره دو طرفه؟ این منطق لعنتی که میگه اینجا موندن من برای آینده مون بهتره.. همه ی اینا انگار چنگ میندازن قلبمو.. انگار تیکه تیکه وجودم رو پنجه میکشن..
یاد دو شب پیش میفتم..
وقتی با دایی خواسته بودم برم یه ایالتای دیگه سفر، گفته بود وسایل کم بیار.. منم گفته بودم نهایتا ۲۰ روز نیستیم دیگه، شیشه ی ادکلن شهریار رو با خودم نبرده بودم.. فقط به یه عروسک خرگوش کوچولو که ولنتاین پارسال برام گرفته بود یه عالمه از اودکلنش زدم و خرگوشه رو توی جیب کیفم جا دادم.. وقتی سفرمون طولانی شد کم کم بوی اودکلن هم کم شد و رفت.. وقتی بعد از ۷۸ روز برگشتیم وگاس، وقتی اومدم تو اتاقی که نزدیک ترین مفهوم به مفهوم خونه س برام، اول رفتم سراغ مجسمه ای که شهریار بهم داده بود، بعد قاب عکس دو نفره مون و عروسکام.. دلم برای همه شون تنگ شده بود.. زنگ زدم به شهریار و همینطور که باهاش حرف میزدم رفتم سراغ اودکلنش و یه کم زدم به یکی از عروسکام.. به محض این که صورتم رو بردم جلو و بوش کردم بغضم گرفت.. تازه انگار دوزاریم افتاده بود که چقدر زیاد دلم برای این بو و صاحبش تنگ شده.. همون پای تلفن زده بودم زیر گریه.. شهریارم هم.. قربون صدقه م میرفت سعی میکرد آرومم کنه، میگفت گریه نکن من دیوونه میشم.. ولی مگه جمع میشد اونهمه دلتنگی؟ مگه میشه جمعش کرد اصن؟
هزاری هم من یادگاریای شهریار رو دور خودم جمع کنم، بوی اودکلنش رو دائم حس کنم، باهاش حرف بزنم، شب با صداش بخوابم، صب با صداش بیدار شم، واسه آینده رویا پردازی کنیم، سر خودم رو با این فکر که مامانش با مامانم تماس گرفته برای آشنایی بیشتر گرم کنم، به خودم بگم که یه ماه و نیم مونده تا وقتی برم ایران و ببینمش، بازم این دلتنگی جمع نمیشه که نمیشه.. بازم این دل ِ دیوانه ی من شهریارش رو میخواد و من هیچ کاری از دستم بر نمیاد.........
برچسب: wait for me to come home,wait for me to come home lyrics,wait for me to come home chords,
نویسنده: حسین کریمیپور