برای بار دوم زنگ زدم که بیدارش کنم، میگم ساعت ۲۰ دقیقه به هفته عزیزدلم. با صدای خوابالو میگه الان پا میشم.. شب حدود ساعت ۳ خوابیده بوده و میدونم چقدر کم خوابی داره، میگم میخوای یه کم دیگه بخوابی دوباره زنگ بزنم؟
میگه میشه؟
دلم براش ضعف میره یهو.. میگم آره قربونت برم من چرا نشه، فقط من نمیدونم چه ساعتی باید راه بیفتی که دیرت نشه واسه کار.. چقدر دیگه میتونی بخوابی؟
میگه ۵ دقیقه دیگه..
میگم باشه عزیزم بخواب ۵ دقیقه دیگه بیدارت میکنم..
احساس میکنم تو یه لحظه، هم یه مرد ِ خونه ی خسته س که داره شب و روز تلاش میکنه واسه ساختن زندگی، هم یه پسربچه ی خسته و خوابالوئه که نمیتونه از تخت دل بکنه..
تو همون لحظه برای بار چندم انگار عاشقش میشم.... :)
برچسب:
نویسنده: حسین کریمیپور